تبليغاتX
هنرمندی محبوب و به یاد ماندنی



سلام سلام.اميدوارم كه حالتون خوب باشه.

همونطور كه ميدونيد پدر حسام نواب صفوب فوت شدند و همه ي بايگران از جمله محسن و سياوش هم توي اين مراسم شركت كردن و من چندتا عكس از اين مراسم رو كه از وب سعيده جون برداشتم رو براتون ميزارم:

navvabsafavi0481fbf.jpg

navvabsafavi0119936.jpg

navvabsafavi02b413c.jpg

اميدوارم كه خوشتون اومده باشه

نظرا توي پست قبليHeart Smile

يادتون نره نظر بديدها

فعلا باباي

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 13:59  توسط سپیده   



سلام.خوبین؟منم خوبم...زندگی ایده آل یه مصاحبه با سیاوش کرده که شاید شما اونو خونده باشید ولی من از دلم نیومد اونو توی وبم نزارم

این سیاوش خیرابی است که با ما به بام تهران امده تا میان زمین و اسمان معلق شود،هیجان بانجی جامپینگ را با او بچشید.چشم هایتان را ببندید،یک،دو،سه...

قرارمان را ساعت ۶ بعد از ظهر گذاشتیم،او همراه یکی از دوستانش آرش که معرف او به دنیای هنر بوده،به بام امد تا رفیقش شاهد پرش او باشد! البته قسمت بانجی جامپینگ بام هم ساعت کاری اش از ۶ بعد از ظهر شروع می شد.با این که هوا گرم بود، اما همگی هسجان زده بودیم زودتر به بام برسیم و شاهد این اتفاق هیجانی باشیم.

ترافیک ولنجک بالاخره کار خودش را کرد و بازیگر جوان ما دیر بر سر قرار رسید؛ ان قدر که نور خورشید را برای عکاسی بهتر و دقیق تر از دست دادیم. ساعت نزدیک ۷ یود که بالاخره سیاوش پیدایش شد.البته چند باری دور زد تا بالاخره توانست اتومبیلش را پارک کند و همراه ما به بالای بام بیاید.

باید در محوطه بیرونی بام نزدیک به کافی شاپ منتظر بمانیم تا مراحل قبل از پرش انجام شود و صدایمان کنند. به همین خاطر با سیاوش راجع به ترس هایش گپ می زنیم.

او علت ترسش از ارتفاع را مربوط به خاطره های دوران کودکی اش می داند و می گوید:

"۴-۵ ساله بودم که از بالای پشت بام خانه عمه ام به کف استخر پرت شدم؛ دختر عمه ام پایین درب حیاط با پوب بازی میکرد و من به توجه به ارتفاع پریدم و استخر پر از خون شد.وقتی رفتیم پیشانی ام را بخیه کنیم،دکتر که می خواست بخیه بزند ، می ترسیدم و اجازه نمی دادم ، او نیز به من پس گردنی میزد تا ساکت شوم و پیشانی ام بخیه بخورد.الان جایش هم روی پیشانی ام هست"

با وجود این خاطره تلخ در کودکی می گوید: " خیلی ترسو نیستم فقط از ارتفاع و سوسک میترسم!

وقتی در بلندی پشت بام می ایستم ، فکر میکنم حتما باید جایی را بگیرم تا رها نشوم"

بازی مورد علاقه اش در میان بازی های خطرناک و هول انگیز شهر بازی ، سفینه بوده و تا به حال فقط سفینه سوار شده است.با اینکه از هواپیما ترس دارد ، اما عاشق این وسیله و اوج و فرودش است.

جالب است بدانید سیاوش از سرعت زیاد در رانندگی هم ترس زیادی داشته است، اما ترسش را به کمک مرحوم پیمان ابدی از بین برده است.او در این باره خاطره ای دارد: " خیلی از سرعت در اتوبان و رانندگی ترس داشتم.هنگام کار در تله فیلم "مرد مجهول" به کار گردانی وحید محسنی، مرحوم ابدی حضور داشت و من به شدت از کار های خطرناکی که انجام می داد، می ترسیدمَ؛ به خصوص این که ماشین را با سرعت زیاد ، سر پرتگاه یا دره متوقف می کرد.یک شب به زور من را کنار خود نشاند و با رانندگی که انجام داد،باعث شد ترس من برای همیشه از این موضوع بریزد.

برای همین، الان با هر سرعتی هم رانندگی کنم از چیزی نمی ترسم.

در مسیری که طی میکنیم تا به ایستگاه اولل توچال برسیم، سیاوش مدام شوخی میکند و می گوید وقتی به اینجا امده، ترسش بیشتر شده و شاید این پرش را انجام ندهد.البته از این موضوع هم که در مجله بنویسیم سیاوش ترسیده است،ابایی ندارد.وقتی تعجب ما را میبیند می گوید: " از ارتفاع همیشه ترس داشتم و به خاطر همین،هواپیما هم که سوار میشوم چشم هایم را میبندم الان هم که بنجی را هم از پایین نگاه میکنم، میترسم و بعید نیست وسط راه سکته کنم!"

وقتی به محل مورد نظر می رسیم،چشمان سیاوش به محیط و ارتفاع کلی که میبیند خیره است و به نظر میرسد در یک کلنجار روحی با خودش قرار گرفته که بالاخره میتواند بپرد یا نه؟

مشغول صحبت با خیرابی هستیم که صدایش می کنند تا چند سوال پزشکی ازش بپرسند و اگر مشکلی نداشت،اجازه پرش بگیرد.همراه او به اتاق مسئولان بام میرویم؛اقای میلاد بنایی مسئول این ورزش از او میپرسد تا به حال عمل جراحی داشته و سیاوش پاسخ میدهد در دوره راهنمایی،زانویش را جراحی کرده است.از اینکه ورش میکند یا نه هم سوال میکند و او می گوید زمستان ها اسکی انجام میدهد، اما به خاطر زانویش،نمیتواند به طور مداوم ان را ادامه دهد.سوال های دیگری هم درباره چندبار بیهوش شدن،سابقه بیماری های قلبی و تنفسی داشتن است که سیاوش هیچ کدام را ندارد.

فقط اشاره میکند فشار خون دارد و وقتی عصبی میشود دچار اسپاسم شده و تپش قلب میگیرد.به همین خاطر داروی فشار خون مصرف می کند.همین موضوع باعث میشود فشارش را بگیرند که خوش بختانه فشار خوبی داشت.البته خودش میگوید که همیشه مینیم من بالاست!

قبل از اینکه سوال اخر را از او بپرسند می گوید این سوال را در همه جهان، پیش از انجام این ورزش میپرسند و ان هم این است که اگر در طول روز مواد مخدر یا چیز دیگری مصرف کردی بگو؟ سیاوش میخندد و میگوید نه، اهل سیگار نیستم.

بعد از پایان سوال ها فرمی به او داده میشود تا اطلاعات شخصی اش را ثبت کند.اطلاعاتی که شامل وزن،قد و ... است.سیاوش پس از پر کردن فرم و امضای ان،همه وسایلش مانند ساعت،گردنبند و ... در میاورد و به دوستش می سپارد تا برای رفتن اماده شود.در اخر اقای بنایی از سیاوش ریلکس باشد و به چیزی فکر نکند.

در کنار سیاوش منتظر می مانیم تا دوستانی که باید وسایل پرش را اماده کنند، حاضر شوند.سیاوش همچنان مشغول شوخی کردن است و می گوید قصد پرش ندارد و فقظ خواسته یک بار این ورزش را از نزدیک ببیند.تقریبا هوا تاریک شده که سیاوش همراه بقیه از افرادی که قصد پریدن دارند،از پله های دکل ۴۰ متری بالا میروند.عکاس مجله مشتاقانه و لحظه به لحظه از این دوستان عکس میگیرد؛ بعد از اینکه یکی-دونفر به صورت داوطلب جلوتر از سیاوش می پرند،نوبت به او می رسد،از بلند گو اعلام میکنند قهرمان بعدی، سیاوش خیرابی،بازیگر محبوبتان خواهد بود.شمارش معکوس را اغاز میکنیم.جمعیت مشتاقانه ایستاده و بالا را نظاره می کنند،همزمان شمارش معکوس را بلند گو میگوید و با شمارش ۱ سیاوش می پرد و با تشویق و سوت حاضران پایین می اید و رکورد پرش از ارتفاع ۴۰ متری ، با ترسی که از ان داشته را ،برای خودش و ما به ارمغان میاورد. وقتی پایین میاید در میان جمعیت گم میشود که گاهی اورا تحسین می کنند و گاهی سوال های متعددی درباره ان بالا میپرسند . سیاوش به ما میگوید وقتی بالا رفته ترسش بیشتر شده و حس سکته داشته، اما بادیدن کسانی که جلوتر از او پریدن ، به ترسش غلبه کرده و خواسته این تجربه را امتحان کند.

sia8c448.jpg

 

sia1c86b7.jpg

  

sia26a391.jpg

  

امیدوارم خوشتون اومده باشه

دوستتون دارم...

بابای

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 12:23  توسط سپیده  |  



سلام.امیدوارم حالتون خوب باشه و نماز و روزه هاتون هم قبول باشه

من که حالم گرفته اسآخه جشن رمضان رو ندیدمولی اشکال نداره میرم دانلودش میکنم

میخوام چندتا عکس خوشمل از جشن رمضان بزارم که از وبلاگ حسنا و ستایش برداشتم:

  

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه

راستی محسن گفته که تا دو یا سه روز دیگه میرن سر برنامه ی عصربخیر بچه ها و این برنامه ۲ ساعت قبل از افطار ه و یه چیزی تو مایه های سلام بهار هستش

نظر یادتون نره هاااااااااااااااا

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 16:29  توسط سپیده  |  




Template Workshop

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس